از لاهو تا لاهور

مدتهاست که در تدارک سفری به پاکستان و دیار علامه اقبال لاهوری بودم. در اسفندماه سال گذشته در نشست هیئت امنای موسسه فرهنگی اکو( بی اوتی) در افغانستان در راهروی هتل این سفر کلید خورد. آقای جمیل اویسی معاون پاکستانی موسسه فرهنگی مرا با مردی بلند قامت، لاغر اندام و خوش سیما آشنا کرد. سلیم سیف الله از سناتورهای برجسته مجلس سنای پاکستان بود. سناتور سیف الله تاکید داشت که حتما رئیس موسسه فرهنگی اکو باید از پاکستان دیدن کند. قرار شد پس از بازگشتش بی درنگ دعوتنامه ارسال شود. سفیر جدید پاکستان در راه بود. او هم مردی بلند قامت، با سابقه و با انگیزه است. او هم مانند سلیم سیف الله بر ضرورت این سفر تاکید داشت و تاخیرش را بیش ازاین روا نمی دانست. جمیل اویسی آرام و قرار نداشت پیوسته با اسلام آباد وسفارت پاکستان در تهران در تماس بود. همه در تلاش بودند تا نخستین سفر به لاهور و اسلام آباد خوب برگزار شود.

 

قدم در وادی پاکی نهاده ایم. به پاکستان آمده ایم. اینجا رنگ و بوی اسلام وایران را دارد. بین رنگ فیروزه ای و سبز به خوبی جمع کرده است. دره سندش تنه به تنه بین النهرین می زند و مدعی تمدن شهری در 3 هزار سال پیش از میلاد است. پاکستانیها منطقه موهنجودار و هاراپا را به عنوان تمدنهای کهن و پرسابقه به رخ جیرفت و بین النهرین می کشد. پنجابش خانه آبا و اجدادی ماست و ماوای نیاکان آریائی ما در در هزاره اول پیش از میلاد بود. در سواحل سند می توان از جای پای داریوش هخامنشی سراغ گرفت. اشکانیان و ساسانیان نیزبا جامهای طلائیشان بارها وبارها از آب زلال سند سرکشیده اند. محمد بن قاسم داماد و پسر عموی حجاج ثقفی بر جای پای ایرانیهای خداپرست بذراسلام را پاشید. شش قرن پیش از میلاد ، بودا آئین خویش را در شبه قاره هند و در سرزمین کنونی پاکستان اعلام کرده بود.
پاکستانیها با بیرون راندن غریبه های انگلیسی در سال 1947 عزمشان را جزم کردند تا سرزمین خویش را از ناپاکیها بزدایند. یازده سال بعد آنها با اعلام نخستین جمهوری اسلامی جنوب غرب آسیا خواستند نشان دهند که شایسته نام کشوری پاکند.

مانند همیشه در دقیقه نود همه چیز جور شد. سفیرخالد عبدالعزیز بابر همه کوشش را کرده بود. در واپسین دقایق روز جمعه 29 مهرماه جمیل اویسی تایید های اسلام آباد را دریافت کرد و نفس راحتی کشید. فردای آن روز با او و آقای نوروزشاد تهران را به قصد اسلام آباد ترک می گفتیم. دیدار از سرزمین محمدعلی جناح، علامه اقبال لاهوری و مردمان پاک پاکستان برایم بسیار شورانگیز بود. توقف در ترانزیت دوبی نفس گیر بود. ساختمانهای مدرن و تو درتو و فروشگاههای متعدد دبی را هیچ وقت دوست نداشتم. با ورود به هواپیمای پاکستان ایرلاین خود را در کشور پاکستان احساس می کردم. میهماندارها برخلاف همه ایرلاینهای دیگر لباسهایشان رنگ و بوی دیارشان را می داد. ترکیبی از رنگ قرمز و سبز و با فرم و رنگهایی کاملا شرقی. دردلم پاکستان ایر را ستودم. خوش آمدگویی به زبان اردو برایم بسیار دلچسب بود. زبانی آرام، با لحنی بسیار ملایم و تُنی نه چندان بالا. زبانی آهنگین و زیباست. لحن و لهجه به زبان فارسی بسیار نزدیک است. رد پای حضور بیگانگان در جای جای زبان زیبای اردو به سرعت حس می شود. زبان اردو زخمی است. واژه های بیگانه بر چهره اش چنگ و ناخن انداخته و هویتش را زخمی کرده اند.
به فرودگاه قائداعظم نزدیک می شویم. آماده نشستنیم. چهره هایی آرام، و پر از محبت در انتظارند. هیچ احساس غربت نمی کنم. هیچ چیز برایم نا آشنا نیست. چشمها پرمهر است. لبخندها دیپلماتیک نیست. نگاهها پر از یکرنگی است. نماینده وزارت امورخارجه از درگذشت خانم نصرت بوتو خبر می دهد. می گوید که روز یک شنبه در پاکستان عزای عمومی است. بارها تاکید می کند که مادرخانم آقای زرداری اصفهانی است. پاکستان در روز ورودمان درغم از دست دادن یک زن ایرانی عزادار است. پاکستان به قول خودشان «مادرجمهوریت» را از دست داده است. مادر جمهوریت پاکستان به لهجه اصفهانی سخن می گفت. جاداشت که اسلام آباد را خانه خود بدانم. مادر جمهوریت پس از یک دوره بیماری طولانی در سن 82 سالگی درگذشت. ذوالفقارعلی بوتو همسرفقیدش و دخترش بی نظیر بوتو هر دو پیش از او از دنیا رفته اند. او دوبار نماینده پارلمان پاکستان شد و تا سال 1980 رهبری حزب مردم پاکستان را برعهده داشت. پدرش از بازرگانان اصفهانی بود. در سال 1947 خانواده اش به کراچی مهاجرت کرد. او به سرعت پله های ترقی را پیمود. به عضویت گارد ملی زنان پاکستان در آمد. داغ اعدام شوهر و ترور دخترش در اواخر عمرش او را شدیدا رنجور ساخته بود.
بدین ترتیب قرارهای روز یک شنبه به طور طبیعی به هم می خورد. شهر اسلام آباد در سال 1961 به عنوان پایتخت پاکستان بنا شد. با ورود به شهر اسلام آباد شهرک نمک آبرود و پارکهای پردرخت لاهه تداعی می شود. تمام شهر پارک جنگلی بزرگی است پر از درختهای زیبا . در لابلای درختان سربه فلک کشیده کاخهایی مدرن از زمین روییده اند که هر کدام وزارتخانه ای یا اداره ای دولتی اند. خیابانها پهن، آراسته و مرتب و بسیار خلوت و کم جمعیت بود. انتظارم برای رسیدن به شهر بیهوده بود. همین پارک برزگ جنگلی شهر اسلام آباد بود. راستش را بخواهید در شگفت بودم. چیزی به نام ترافیک ندیدم. بوی دود و گازوئیل به مشام نمی رسید. در یکی از این خیابانهای پهن و جنگلی هتل زیبای محل اقامتمان جای داشت. ایست و بازرسیهای متعدد چنگ براین همه زیبایی و آرامش می انداخت و موجب اندوه و حسرت بود. آقای اویسی خرسند بود. همه چیز خوب تدارک شده بود. شبکه های مختلف تلویزیونی برنامه هایشان را به احترام خانم نصرت بوتو قطع کرده بودند. همه جا سخن از مادر جمهوریت بود و اصفهان و ایران. صبح روز یک شنبه تشریفات وزارت خارجه آماده بود. بازدید از شهر مری یعنی شهری که انگلیسیها به نام حضرت مریم بناکرده بودند خالی از لطف نبود. تا شهر مری دوساعت راه بود. هوا خوب و طبیعت سرسبز. تمام راه مانند جاده کندوان و ورزاب تاجیکستان بود. تمام کوههای زیبا و سربفلک کشیده درست مانند کوههای کلاردشت مسکونی بود. جاده ها و به قول پاکستانیها «موتوروی» خلوت بود. هتل پیرل کانتینانتال کمی پس از شهر مری قرار داشت. صاحب خوش ذوق این هتل زیبا در انتظار بود. هتلش بر بالای قله درست روبروی کوههای کشمیر پذیرای کسانی بود که می خواستند روزهایی را در دل کوه و روبروی قله های منتهی به کشمیر آزادشان بگذرانند. دل کندن از این جای زیبا سخت بود. شهر مری شبیه توچال خودمان است. بر بام شهر مردم برای پیاده روی، و تفریح می آیند.
همراه راهنمای ما از وزارت خارجه پاکستان جوان شیک پوش و خوش اندامی است که هفت سال عمر وزارتخارجه ایش را در تشریفات گذرانده. او عاشق سینماست و فیلمهای ایرانی را خوب می شناسد. او به تدریج برای آغاز ماموریتهای خارجی اش آماده می شود. نظام اداری پاکستان بسیار منطقی و سلسله مراتبی است. آسیاب به نوبت. هرکسی باید از پله های ترقی یکی یکی بالا بیاید. پریدن، سبقت غیرمجاز، چتر بازی و مانند آن اکیدا ممنوع است. غیر وزارتخارجه ای حق ورود به این عرصه را ندارد. رده های پایین حق ریاست بر باتجربه ترها را ندارند. سفیران باید حتما پله های گروه ورده های اداری را پیموده باشند. همه دستگاههای اداری از چنین نظم سلسه مراتبی برخوردارند. کسانی که به مقام سینیوری می رسند برای همه مورد احترامند. هیچ کس یک شبه ره صدساله را نمی تواند بپیماید.
بس از بازگشت و ورود به شهر اسلام آباد یکراست به مسجد الفیصل می رویم. این مسجد را عربستان سعودی برای پاکستانیها ساخت. از نظر سازه و معماری زیباست. این مسجد در منطقه جنوب آسیا بی مانند است و یکی از بزرگترین مسجدهای جهان به شمار می آید. هر کدام از مناره هایش 80 متر بلندی دارد. ساخت این مسجد از سال 1976 آغاز شد و در سال 1986 پایان یافت. از بین 17 معماری که در مسابقه ساخت این مسجد شرکت کردند معماری از ترکیه پیروز شد. برخلاف مسجدهای سنتی این مسجد بدون گنبد است و مناره هایش باریک و قلم گونه است. مسجد فیصل 5 هزار متر مربع وسعت دارد. ساخت این مسجد بیش از چهل میلیون دلار هزینه در برداشت. این مسجد بی گنبد به شکل چادر طراحی شده است. سالن نمازگزان مثلثی شکل است و 4 مناره اطراف آن را به صورت چهار مداد در برگرفته اند. نمازه خانه اصلی برای ده هزار نفر، نمازخانه بانوان برای 1500 نفر و حیاطش برای چهل هزار نفر در نظرگرفته شده است. محراب بلند مسجد یک عنصر معماری تندیس وار ساده و به شکل یک قرآن عمودی است. با همه این حرفها در مسجد فیصل از رنگ هیچ خبری نیست. بی رنگ و از نظر من بسیار بی روح است. از این نظر وصله ای ناچسب است. جای مسجدی به رنگ فیروزه ای و با مقرنس و منبتهای ایرانی و پاکستانی در این شهر چقدر خالی بود. مناره بسیار بلند مسجد از نزدیک ابرها با حسرت به هزاران هزار بناهای سنتی پراز رنگِ راولپندی می نگرد. او جز درازی قدش هیچ حرفی برای گفتن نداشت.

بنای یادبود شهر پاکستان
به سرعت به یکی از میدانهای شهر برای دیدن از بنای یاد بود پاکستان راهی شدیم. در مسابقه ملی عارف مسعود معمار پاکستانی برنده شد و از خود اثری جاودانه را به یادگار گذاشت. این اثر بنایی سنگی است و چهار پر اصلی دارد که چتر گونه به هم می رسند و یگانگی و اتحاد را نوید می دهند. هر یک از بالهای این بنا نماد یکی از ایالتهای پاکستان است. در لابلای این سه بال بزرگ و سه بال کوچک هم جاسازی شده که هر کدام سه منطقه از جمله کشمیر آزاد را نمایندگی می کنند. نمادها و نقشهای برجسته در درون این بالها نشان دهنده جنبش پاکستانیها برای آزادی و استقلال است. این یادمان در 2،8 هکتار زمین جای گرفته و ساخت و سازش در سال 2006 پایان یافته است. این بنا را چهار ستون محکم در برگفته است. این ستونها نماد ایمان، تنظیم، یقین محکم و اتحاد است.

باید به هتل برمی گشتیم. استاد رشید بت که نشان عالی اکو انتظارش را می کشید در لابی هتل نشسته بود. پیشتر در تهران همدیگر را کوتاه دیده بودیم. شورای خوشنویسان اکو او را شایسته نشان عالی هنری اکو تشخیص داده بود. بلند قامت، موهای سپید و سبیلهایی مردانه و تمام سپید. نمی شد او را دوست نداشت. عمرش را در خوشنویسی گذرانده است. با دیدن کتابی که موسسه فرهنگی اکو برایش چاپ کرده بود غرق در سرور شد. چندین بار کتاب را مرور کرد. از هردری سخن گفتیم. دوستی پایداری بینمان به سرعت برقرار شد. هنرمندان را از ته دل دوست دارم و این حسم را آنها خیلی زود درک می کنند. گویی سالها همدیگر را می شناختیم. از یاران ایرانیش می پرسید. از استاد امیرخانی، استاد کابلی و فلسفی سراغ می گرفت. همه را خوب می شناخت. او بین لندن، دمشق، استانبول و تهران و جده در رفت و آمد است. علاوه بر هنرش مدیری تواناست. برای دیدن آثارش به منزلش دعوت می شویم. با کمال میل می پذیریم. رشید بت هنر امروزش را مرهون آن ماری شیمل آلمانی است. می گفت در میانسالی به دلیل بی مهری مسئولین عزم کرده بود که خوشنویسی را کنار بگذارد. در همان روزها دیداری با خانم شیمل داشت. خانم آن ماری شیمل وقتی که از این تصمیم رشید بت با خبر شد به گفته او دو ساعت پیوسته و با حرارت برایش از اهمیت این هنر سخن گفت و او را متقاعد کرد تا از این تصمیمش بازگردد. بت موقعیت امروزش را مرهون سخنان آن روزگار آن زن بی مانند است.
کمی بعد شام را میهمان سلیم سیف الله هستیم. او با چند سناتور آمده اند. شام بسیار دوستانه ای بود. به سرعت برق همه آداب و تکلفهای دیپلماتیک کنار می رود. از برگزاری نمایشگاه در لاهور بسیار خرسند می شود. کتاب استاد کابلی را با دقت  ورق می زند. خواهان خرید یکی از آثارش می باشد. او هم عاشق هنر خوشنویسی است. از برنامه موسسه اکو برای برگزاری هفته فرهنگی پاکستان در تهران بسیار خرسند می شود و امیدوارست که بتواند در این برنامه حضور یابد. نماینده بلوچستان در سنای پاکستان ، ایران را بهتر از خودمان می شناسد. شخصیتهای فرهنگی و سیاسی ایرانی را بارها دیده است. فضا بسیار صمیمی و دوست داشتنی بود. رئیس دفتر سناتور از پشه های دنگه ای که در لاهور پانصد قربانی گرفته نگران است. به ما توصیه میکند از کرمهای ضد پشه استفاده کنیم. فردا صبح آقای سناتور برایم یک کرم ضد پشه می فرستد. این توجه اش مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد..
روز دوشنبه سوم آبان روز بسیار فشرده ای بود. قرار ها میلیمتری تنظیم شده بود. روزمان را با دیداری از شواری عالی هنری پاکستان آغاز کردیم. رئیس شورا در انتظار بود .ساختمانی زیبا با نگارخانه هایی خوب و در هشت طبقه. یکی دو طبقه از نگارخانه به آثار خط و خط نقاشی استاد صادقین اختصاص داده شد. صادقین از دنیا رفته و از هنرمندان سرآمد این روزگار است. بازدید از آثار نقاشان مدرن و رشته های مختلف تجسمی بسیار برایم جالب بود. پس از پایان دیدار از نگارخانه ها به آمفی تاتر مجموعه راهنمایی شدیم. به رسم میهمان نوازی نمایش عرفانی کوتاهی آماده اجرا بود. نمایش بسیار خوب اجرا شد. به ذهنم رسید این گروه می توانند با گروه رستاخیر عشق حسین مسافر برنامه ای مشترک برای شمس تبریزی و مولانا به اجرا در آورند. مدیران این مجموعه با آغوش باز از هر برنامه مشترکی پشتیبانی می کردند. گمان می کنم که در آینده ای نه چندان دور این مرکز پذیرای هنرهای رشته های مختلف کشورهای عضو اکو باشد. همه چیز بسیار خوب گذشت.
از آنجا یکراست به لوک ورثه یا سازمان میراث فرهنگی رفتیم. ساختمانی با شکوه و نمایشگاهی دائمی از هنرهای دستی و زندگی مردمان مناطق گوناگون پاکستان. آنجا در حقیقت موزه مردم شناسی پاکستان بود. مدیر مجموعه اکو را می شناخت. چندماه پیش برای نخستین نمایشگاه صنایع دستی اکو در شهر بجنورد چند هنرمند با آثارشان را اعزام کرده بود و ما در تهران و بجنورد میزبانشان بودیم. از آنجا باید سری به شرکت فیلم سازی آقای خالد رئوف می زدیم. او مجموعه ای فعال را ریاست می کرد. تهیه و ساخت چندین سریال و مستند در کارنامه داشت و کارگاهش برای تربیت سینماگر و فیلمساز فعال بود. آرزویش ساخت سریالی در باره علامه اقبال لاهوری با همکاری ایران بود. باید به سرعت به هتل برمی گشتیم، سری به استاد رشید بت می زدیم و از آنجا با هم زمینی عازم شهر لاهور می شدیم. دیدار با سفیر شاکری که به ظاهر روزهای واپسین ماموریتش را می گذراند و همکارانش در سفارت جمهوری اسلامی ایران خالی از لطف نبود. از آنجا راهی مرکز تحقیقات زبان فارسی شدیم. ساختمانی قدیمی که از پیش از انقلاب تاسیس شده و بیش از بیست هزار نسخه خطی را به بدترین وضع در خودش جای داده. آقای سلیمانی که چندروزی است به ریاست این مرکز گمارده شده از آینده این کتابهای نفیس سخت بیمناک است. نفر دوم مرکز مدتهاست که با کمترین امکانات در حال عکس برداری از نسخه های در حال انهدام است. وضع اسف باری بود. بسیار اندوهگین شدم.

لاهور
رشید بت آنقدر خوش صحبت بود که چهارساعت ونیم راه به سرعت برق گذشت. در آغاز شب به شهر لاهور رسیدیم. لاهور زنده بود روح داشت. شهر فرهنگ و هنر بود. بناها زیباو ترکیب تویوتا و کالسکه در خیابانها بسیار دیدنی بود. با دیدن اتوریکشاها یعنی همان تصویری که همیشه از پاکستان داشتم جدا به وجد آمدم. تاکسیهای سه چرخ متداولترین وسیله برای رفت و آمد مردم است. کوچک وکم هزینه و کم مصرف است. چه ایرادی دارد آلودگی هوا هم ایجاد نمی کند. موتورهای سه چرخ پاکستانیها هم خودشان یک نمایشگاه همراه از نقاشی و رنگ و سلیقه اند. آفرین گفتم به مردمانی که برای دیگران این اندازه احترام قائلند و می خواهند همه چیز برای هم وطنانشان چشم نواز باشد. لاهور واقعا فلب فکری و فرهنگی پاکستان است. لاهور هم مانند اسلام آباد باغ شهری زیباست و به دلیل نزدیکی اش به رودخانه راوی و گاهِ سرسبز و خرم است. در جای جای این شهر می توان میراث برجای مانده از امپراتوری مغولی را جویاشد. لاهور با بیش از هفت میلیون جمعیت چندان شلوغ و پرترافیک نیست. لاهور از دل تاریخ کهن برآمده و داستانهای شنیدنی فراوان دارد. تاریخ این شهر دست کم به قرن اول میلادی برمی گردد. شاهان فراوانی به خود دیده و مرکز حکومت مغولان بود.
به یکی از بهترین هتلهای پاکستان راهنمایی شدیم. تشریفات ایالت پنجاب در انتظار بود. بی تاب رفتن به شهر بودیم. پشه های دنگه را به کلی فراموش کرده بودیم. استاد حیدری و استاد کابلی در انتظار بودند. خوشنویسان ایرانی باید قدر استاد حیدری را بدانند. او که هنرش در اوج است و بی تردید یکی از بهترین شکسته نویسهای کشور است برای اعتلای هنرخوشنویسی از جانش مایه می گذارد. در شهر دوشنبه و کابل و استانبول و اینک در لاهور چون سربازی برای فرهنگ و هنر منطقه می کوشد.
خبرها خوب بود. استاد حیدری کارش را مانند همیشه خوب انجام داده بود. شصت اثرفاخر از بزرگان خوشنوسی ایرانی بر سینه دیوارهای مرکز فرهنگی و هنری الحمرا هل من مبارز می طلبید.پوستر نمایشگاه سیمرغ زیبایی است که قلم نی بر منقار دارد. سیمرغ اکو قلم به دهان به لاهور رسیده بود. سیمرغ در حال اوج گرفتن بود. نگاهش به دوردستها بود. از تهران و دوشنبه و کابل گذشته بود چندی پیش در استانبول در موزه دولمه باغچه غوغایی به پاکرده بود. قرار نبود به لاهور بیاید. تنها یک هفته پیش از سفر به ذهنم رسید که دست خالی به لاهور نیایم. هیچ کس باورش نمی شد که بتوان نمایشگاهی با این عظمت را در مدتی کوتاه به راه انداخت. دل به دریا زدیم پری از سیمرغ را آتش زدیم. به سرعت نور سیمرغ خوشنویسی اکو خودش را به مرکز فرهنگی الحمرا رساند. سیمرغ این بار دستش پرتر از گذشته بود. علاوه بر دهها اثر زیبا و فولدر اقبال، دو نشان عالی هم با خودش آورده بود. سیمرغ اکو دستش پُرِپُر بود. برق شادی را در چشمانش می شد دید. قرار بود دو نفر دیگر از بزرگان خوشنویسی بزرگداشته شوند. از ایران مردی می آمد که پایی در زمین و دستی در آسمان داشت. مردمان سرزمین خورشید سالیان درازی است که از دستان خدائیش میوه های بهشتی فراوان خورده اند. او دستش به همه میوه های بهشتی می رسد. دستی در سفره مولانا و حافظ و سعدی دارد. سفره آرائیش بی نظیر است. دستی به آسمان و دستی دیگر به زمین دارد. آثارش سماع مولانایی است. نوشته هایش گویی تاب ماندن در چارچوبهای فلزی و چوبی را ندارند . حروف به دستان این مرد ریز نقش که می رسند جان می گیرند. برمی خیزند و به رقص می آیند. دست مریزاد باید می گفتیم به دستان خدایی یدالله کابلی . نامش شایسته اوست. یدالله است. شکسته نویسی این روزگار مرهون چندین دهه تلاش اوست. شکسته نفسی چون او را شکسته نویسی سزاوارتراست.
سیمرغ اکو هم گویی ازاین قدرشناسی خرسند بود. آثار شادی را می شد در چشمانش دید. از قلمی که بر منقار داشت جوهر می چیکد. سیمرغ سلاح بر دهان نداشت. سلاحش قلم بود. در دیداربا هنرمندان پاکستانی در شرح پوستر به آنها می گفتم شما مجاهدید و البته مانند این سیمرغ سلاحتان قلم است. رشید بت با قدی بلند و جامه پاکستانی برتن در انتظار نشان عالی اکو بود. اگر کنار جمشید مشایخی بایستد خیلیها آنها را دو قلو خواهند پنداشت. با وقار راه می رود با متانت حرف می زند. برای ترویج خط و خوشنویسی می جنگد. آنقدر با هم دوست شده ایم که باورم نمی شود که پیشتر همدیگر را نمی شناختیم. در راه لاهور چندین خوشنویس را برای شرکت در نمایشگاه خبرکرده بود. انجمن خوشنویسان پاکستان نگاهش به ایران است. گویی قدم به قدم انجمن خوشنویسان ایران را دنبال می کند. پیرویش درهم است. خوب وبد نمی شناسد. آنها هم مانند انجمن ایرانی دو دسته شدند. رشید بط آن یکی دسته را هم خبر کرده بود. نشان اکو برایش مهم بود.
راهی الحمرا شدیم. وانت تویوتای پلیس محافظ شبیه پیکانهای سابق نیروهای انتظامی بود. هر وقت که راه می افتادیم باید هلش می دادند تا روشن می شد. چراغ ترمزش هم کار نمی کرد و طفلک راننده ما که مجبور بود پشت سرش حرکت کند و هرازگاهی با ترمزهای ناگهانی چرت ما را پاره می کرد. به الحمرا رسیدیم. چندین ساختمان با معماری زیبا در باغی بزرگ و پر از سر سبزی. کتابهای سبز قذافی در آتش خشم مردم میسوزد اما سالنهای تودرتوی آجری و قرمز رنگ الحمرا پیام رسان زیباییها و فرهنگ وهنر است. ساختمانهای تمام قرمز و آجری بین سبزه ها و درختها به قول نقاشها کنتراست خوبی ایجاد کرده بود. به سالن افتتاحیه راهنمایی شدیم. جمعیتی علاقه مند و اینکاره آمده بودند. آقای زیدی دلش شور می زد. کمی دستپاچه شده بود. استاد حیدری آرام بود. همه چیز خوب پیش می ر فت. آمفی تئاتر آماده آغاز برنامه بود. دکور صحنه سیمرغهای اکو بود. سیمرغ را سعیدی گرافیک گویی دوپینگ کرده بود. داشت برای شکافتن سقف و پروازی دیگر آماده می شد. ظاهرا باخبر بود که چند روز دیگر باید در تفلیس باشد. ما هم یواش یواش باید به فکر دوپینگ باشیم. قرآن به زیبایی خوانده شد. رئیس الحمرا خیلی آرام و کوتاه سخن گفت. زبان اردو تُنش انگار پایین تر از زبان فارسی است. به همین خاطر خیلی با این زبان نمی شود حس گرفت و دستها را به اینطرف و آن طرف تکان داد و از روی سن به جهانیان پیام داد. کل سخنرانیش دوسه دقیقه بیشتر طول نکشید. پاکستانیها با اینکه واقعا خیلی مذهبی اند اما زبان عربیشان خیلی خوب نیست. این هم خودش یک هفت هشت دقیقه ای به نفع حاضرین می شود. ماها در ایران پیش گفتار عربیمان و «الصلاه و السلامهایش» خودش یک ماجراست. بعدش تازه نوبت به با سلامها و با درودها می رسد و بعد حدیثی و آیه ای و جدیدا رباعی و یا دوبیتی که معمولا از رو خوانده میشود و چون یکی دوبار هم برای تصحیحش باید دنده عقب بگیریم خودش می شود داستانی. پاکستانیها از همه این صناعات و آداب و فنون بلاغت بی بهره اند. راست می روند سر اصل مطلب. آقای سرکنسول هم با اینکه برنامه ای برای سخنرانی نداشت و اصلا برای آمدن به برنامه ها هم کمی مردد بود به اصرار ما سخنانی نه چندان بلند ایراد کرد. نوبت به بنده رسید. از آن صنعتهای بلاغت به شعرش بسنده کردم. با اقبال آغاز کردم که من از شوق سفرآنگونه مستم  که منزل پیش من جز سنگ ره نیست. وقتی که گفتم نمی خواهم به انگلیسی سخن بگویم همه کف زدند. گفتم که در این دوسه روز هرگز احساس خارجی بودن نکردم و یقین دادم که آنها هم در خیابانهای ایران همین حس را خواهند داشت بازهم تشویق شدم. گفتم که من از شمال ایرانم زادگاهم روستای کوچکی است که نامش تنها در یک حرف "ر" با لاهور فاصله دارد. گفتم که من هم لاهویی هستم و فاصله بین لاهو تا لاهور البته از یک" ر" هم به مراتب کمتر است. از لاهو تا لاهور به حاضرین و بیشتر از همه به خودم خیلی چسبید. صدای کف و تشویق لاهوریها برای سخنران لاهویی شورانگیز بود. از خوشنویسی گفتم و اینکه این هنر شناسنامه ماست. فضا خیلی صمیمی شد. ارتباط برقرار شد. نوبت به سخنان کوتاه و آرام و امید بخش محی الدین وانی  همه کاره وزارت فرهنگ دولت پنجاب رسید. از علاقه اش به ایران گفت و کدهایی داد که نشان می داد خبرهای ایران پس از انقلاب را به خوبی دنبال کرده. گروه کوچکی روی سن آمدند. جوانی نمکین و خوش صدا و خوش روی دو تصنیف زیبا با آوای لرزان پاکستانی و صدایی صاف در منزلت امیرمومنان خواند. من کنت مولاه و هذا علی مولاه را به زیبایی اجرا کرد. کمی نگران اهل سنت جلسه شدم. آقای جمیل اویسی اطمینان داد که هیچ جای نگرانی نیست. با لهجه شیرینش گفت که ما سنیهای پاکستان از شیعه های تهرانی شیعه تر هستیم. مدتی پیش هم با هم به دانشکده مطالعات جهان دانشگاه تهران رفته بودیم. یکی از همکاران از او پرسید شما شیعه هستید. آقای اویسی پرسید شما سال گذشته چند بار به مشهد مشرف شدید. همکارمان سری خاراندو چون فوت و فن تقیه را هم نمی دانست گفت توفیق نداشتم. آقای جمیل باسربلندی گفت که من پارسال چهار بار برای زیارت رفتم حالا منِ سنی شیعه ترم یا شما؟
وقت دادن نشانها و لوحهای سپاس شد. آقای بت چهره اش مثل آقای مشایخی خیلی سینمایی است. آقای پاکار از چهره فتوژنیک و ژستهای به قول من هالیوودیش کیف میکرد. با آداب و ادب نشان را به مردم و خبرنگارها نشان می داد. استاد کابلی کوتاه و شیرین سخن گفت. لوح سپاس از خوشنویسان و خادمان زبان فارسی داده شد. مراسم گشایش تمام می شد باید نمایشگاه افتتاح می شد. قیچی وروبان و ورود به سالنهای زیبا و متعدد نگارخانه الحمرا. کارهای ایرانی هوش را از سر می برد. جمعیت زیادی آمده بودند. با تشنگی و دقت نگاه می کردند. چندین خوشنویس پاکستانی به سراغم آمدند. کارت ویزیت می دادم و امید و نشاط می خریدم. بده بستان خوبی بود. به رسم ادب شرقی اول کارهای ایرانی را چیده بودند و پس از همه ملیتها کارهای هنرمندان پاکستانی آغاز می شد. متانت و ادب در اوج بود. خط نقاشی بر خط چیره بود. برخی از کارها خیلی زیبا بود. ما هم به رسم ادب درنگمان را کنار تابلوهای پاکستانی دو چندان کردیم. خیلی کوشیدم که هیچ تابلویی از پاکستان از قلم نیفتد. جشنواره خوشنویسی اکو به پنجمین منزل خود به سلامت رسیده بود. سیمرغ اکو اما آرام و قرار نداشت. برنامه های بعدی پرشتاب در راه است.
شام را میهمان وزارت فرهنگ ایالت پنجاب ایم. تا شام ساعتی فرصت هست. جمیل اویسی تنها به یک چیز می اندیشد. او می خواهد این سفر برایمان رویایی باشد. ما را به یکی از مراکز خرید می برد. مهر مردمان این دیار پاک همه وجودم را فراگرفته. به فروشگاه می رویم یک دست لباس پاکستانی سرمه ای با یقه ای سه سانتی و بوته جغه از فروشگاه می خرم. لامپهای فروشگاه جولانگاه پشه هاست. مجالی برای فکردن به پشه های خطرناک دنگه نیست. در میان بهت همراهان بویژه آقای نوروز شاد و اویسی در همان فروشگاه با کت و شلوارهایم خداحافظی می کنم. با همه وجود به رنگ پاکستان در می آیم. به خویشتن خویش نزدیکتر شدم. واقعا احساس میکنم در زادگاهم لاهو قدم می زنم. لاهور برایم حال و هوای لاهو را دارد. گویی در کلاردشتم. برای شام اما به محله ای می رویم که بسیار بدنام است. اما این محله بدنام را فرزند یکی از زنهای بدنام می خواهد نجات دهد. او یکی از خانه های قدیمی با معماری بسیار زیبا را که ظاهرا خانه مادریش بوده به رستورانی سنتی و بی مانند تبدیل می کند. صاحب رستوران در دامنی ناپاک بزرگ شد. ولی به مردی پاک و مشهور تبدیل می شود. او از کنایه های دیگر که او را اهل محله ووووو می نامند در امان نیست. می گوید روزی با خود عهد کردم که پای همه مردان فرهنگ و سیاست را به این محله بکشانم. او عزمش را جزم کرد و رستورانی را درست کرد که مردان سیاست و فرهنگ میهمانان ویژه اشان را بدانجا می برند.
لاهوریها به مسجد پادشاهی خود می نازند. مسجد پادشاهی دیوار به دیوار معبد بزرگی از سیکها است. مسجد و معبد در کنار هم با آرامش هرروز پذیرای صدها بازدید کننده اند. این مسجد به دستور اورنگ زیب عالمگیر فرمانروا و امپراطور مغول در 1673 ساخته شد. صحن بزرگ مسجد گنجایش صدهزار نفر نمازگزار را دارد. راهنما جوانی لاغر اندام بود که تاریخ لاهور و پاکستان را به خوبی می دانست. با اینکه شاید هزاران بار تاریخ این مسجد را برای گروههای مختلف گفته بود همچنان با حس و حال از عظمت از این مسجد می گفت و میراث برجای مانده از دوران مغولان سخن می گفت. گچبریها و منبت کاریهای زیبای داخل مسجد نشان از ذوق هنری اورنگ زیب دارد. دیوارهای مسجد از سنگ های مرمر قرمز ساخته شده که از راجستان هند به این دیار آورده اند. صحن های مربع شکل مسجد و دالانهایش یاد آور مسجد کوفه و نمای بیرونی و محرابهایش بی شباهت به مسجد اموی سوریه نیست. در موزه های این مسجد چندین قبا وردا و شمشیر منسوب به پیامبر گرامی و خاندان پاکش در ویترینهای مخصوص به نمایش گذاشته شده بود.
درلابلای ملاقاتها چندین بار از کنار منار پاکستان گذشتیم. این منار به عنوان یادبود استقلال پاکستان به دستور ایوب خان در سال 1960 ساخته شد.

قلعه لاهور
هیئت همراه با افتخار ما را به یکی از زیباترین و تاریخی ترین بناهای شهرشان می بردند. قلعه لاهور یا قلعه شاهی ارگی است زیبا که گفته می شود در سال 1025 میلادی ساخته شد. این ارگ زیبا بارها ویران و دگربار ساخته شد. آنچه که به ما نشان داده شد به دستور اکبرشاه سومین پادشاه از دودمان گورکانیان در سال 1566 باز سازی شد. بازدید از 145180 مترمربع بنای زیبا، حمامها، زرادخانه، آشپزخانه، دیوان خاص و عام، اصطبل پادشاهی و مانند آن در کمتر از یک ساعت ممکن نبود. راهنما به رغم میل قلبی اش ناگزیر بود به سرعت ما را از صحنی به صحن دیگر ببرد و توضیحاتش را پیوسته ناتمام بگذارد. این قلعه شاهان فراوانی به خود دیده است. در سال 416 هجری قمری سلطان محمود غزنوی بدان وارد شد. پس از آن شهاب الدین غوری بدان راه یافت و سرانجام دوران شکوهش فرارسید. قوم مغول هم مردمانی عجیب بودند. آنها برای ویرانی و کشت و کشتار آمدند اما خود ونوادگانشان در برخورد با فرهنگ غنی ایران آن روزگار اسلام آوردند و دست به آبادانیهای فراوان زدند. مغول هم یادآور قتل و غارت و ویرانی است هم نشان از آبادانی و سازندگیهای فراوان دارد. لاهور نمونه ای از جلال وشکوه فرزندان مغول است. قلعه شاهی نمونه ای از این آبادانی است. هر یک از پادشاهان مغول بر آن افزودند و شکوهش را دوچندان ساختند. رد پای جهانگیر شاه، شاه جهان و دیگر پادشاهان در ساخت وسازها و بازسازی این بنا وجد دارد. در سال 1846 میلادی این قلعه به دست انگلیسیها افتاد و سربازان انگلیسی در آنجا پناه گرفتند. در زمان حکومت سیکها و انگلیسیها این قلعه آسیبهای فراوان دید.

زبان اردو
از فرودگاه دبی باید سوار هواپیمای پاکستان ایرلاین می شدیم. بنابراین نخستین تماس ما با پاکستان از دوبی ساعت 16:30 دقیقه روز یک شنبه آغاز می شد. همین که از دالان خرطومی گذشتیم و به ورودی هواپیما رسیدم کلمه "خبردار" که به رنگ قرمز هم نوشته شده بود توجه مرا به خودش جلب کرد. زیر خبردار به انگلیسی نوشته شده بود اورانس یعنی هشدار. این کلمه را دو روز بعد بارها در تابلوهای راهنمایی و رانندگی اسلام آباد دیدم. بادیدن کلمه خبردار شصت هرکسی خبردار می شود که بین زبان فارسی و اردو ماجراهایی مانند لاهو ولاهور در جریان است. خط نستعلیق خط نگارش زبان اردوست. هرچه باشد از خط ماشینی و تایپی ما بهتر و فارسی تر است. اگرچه نستعلیق پاکستانیها به خوش قد و قامتی نستعلیق ایرانی نیست ولی هرچه باشد خط نستعلیق است. میهماندار هواپیما با زبان اردوخوش آمد گفت. گوش تیز کردم خیلی از کلماتش برایم آشنا بود. زبان فارسی جایگاه خوبی در زبان اردو دارد. پاکستانیهای پس از دورهم نشینی هایشان می گویند نشستیم و گفتیم و برخاستیم. نزدیکی زبان اردو با فارسی دور از انتظار نیست. ازقرن پنجم تا سیزدهم یعنی نزدیک به نه قرن زبان حافظ و سعدی زبان رسمی مردمان شبه قاره بود. از روزگاری که پای بیگانان به این سرزمین باز شد، مولانای رومی و رندشیرازی زبان بر نامحرمان بستند و روی از آنها درهم کشیدند. زبان انگلیسی رواج یافت و به زبان اداری و رسمی تبدیل شد. زبان اردو از بسیاری از زبانها از جمله زبان فارسی، عربی، ترکی وسانسکریت نشانه های دارد. و نیمی از از مردمان این دیار بدان سخن می گویند. پاکستان در تنوع گویشها بی شباهت به ایران نیست. بیش از 32 زبان ولهجه نشان ازاین تنوع فرهنگی دارد.
همان گونه که محمدحسین آزاد زبان شناس هندی گفته نهال اردو در زمین سنسکریت رویید و در آب و هوای ربان فارسی رشد و نمو کرد. انبوه واژگان فارسی در زبان اردو نشان دهنده روابط عمیق و دیرینه ایران و شبه قاره است. با ورود غزنویان در اواخر قرن چهارم هجری به شبه قاره به تدریج زبان فارسی به زبان رسمی و حکومتی این سرزمین تبدیل شد. زبان اردو نه تنها از نظر واژه ها بلکه از نظری ساختاری و دستوری بسیار متاثر از زبان فارسی است. ترتیب قرار گرفتن فاعل و مفعول و فعل در اردو و فارسی یکی است و حروف ربط و قیدها و صفتها از قواعد مشابهی پیروی می کند. پاکستانیها هم مانند ایرانیها از پسوندها استفاده می کنند. مثلا به خاردار می گویند کانتی دار و به خانه دار می گویند گهردار. پسوند دان هم به همان معنای زبان فارسی بکار می رود. پهول دان به معنی گلدان است. نگاهی به ترکیباتی مانند مانند جرمانه (جریمه)، مشعلچی ( نظافتچی آشپرخانه)، باورچی خانه ( آشپزخانه)، راست باز( وفادار)، احسان مند ( ممنون) به خوبی نشان می دهد که این دوزبان تا چه اندازه در دستور زبان مشترکند.
دراین دوسه روز وقتی که گوش تیز می کردم لابلای سخنان همراهان گاه واژه های بسیار زیبایی شنیدم که نشان از شیرینی زبان اردو و پیوندش با زبان فارسی دارد. باتمیز (پاکیزه)، باوضع ( به ترتیب)، بروقت (سروقت)، بی مقدور( بی اقتدار)، ناتراش ( بی ادب)، خانه تلاشی ( تفتیش)، هم زلف ( باجناق)، هم جات (هم طبقه) نمونه هایی از این واژگان ناب فارسی است. ترکیبهای فعلی زبان اردو هم جالب است. گرم هونا (گرم شدن)، خریدکرنا (خریدکردن)، صاف کرنا ( پاک کردن)، آواز دینا (صدازدن)، هوش مین آنا ( به هوش آمدن) نمونه هایی از ترکیبهای فعلی است. خلاصه اینکه شباهت بسیار اردو به فارسی خود می تواند موضوع مقاله ای جدا باشد. آقای فاموری رئیس خانه فرهنگ ایران می گفت آموختن زبان اردو برای گیلانیها بسیار آسانتر است. پاکستانیها هم مانند رشتیهای خودمان اول صفت بعد موصوف را می آورند. رشتیها به پسرناز می گویند ناز پسر. پاکستانیها هم به چای گرم می گویند گرم چای. نهندا پانی (آب سرد) و اَچهالَرکا به معنای پسر خوب و یا همان خوب پسر است.

دیداربا جاوید اقبال
با شنیدن نام پاکستان ناخودآگاه به یاد علامه اقبال لاهوری می افتیم. 180میلیون پاکستانی، پاکی دیارشان را مرهون اندیشه های بلند او هستند. او ژان ژاک رسوی پاکستانیها و پدرفکری و معنوی آنهاست. برای نخستین بار او اندیشه تشکیل کشوری مستقل و پاک از غیرمسلمانها را درافکند. محمدعلی جناح قائد اعظم پاکستان در سال 1947 هنگام اعلام قطعنامه استقلال جای او را بسیار خالی اعلام کرد و آن قطعنامه را میوه اندیشه هایش دانست. لاهور حال و هوایش اقبالی است. حقوقدانی که نام خود را در تاریخ این سرزمین جاودانه کرد. بسیار دوست داشتم سری به سیالکوت پنجاب زادگاه اقبال بزنم. اما فرصتی برای این دیدار نبود. بارها از کنار دانشگاه لاهور گذشتیم. همان دانشگاهی که اقبال لاهوری را تا کارشناسی ارشد فلسفه همراهی کرد. استادهای او شاید باور نمی کردند که شاگرد اول دانشکده فلسفه آنها در سال 1889 نام لاهور را بر سرهمه زبانها خواهد انداخت.
دیدار با فرزند 85 ساله اش واقعا شورانگیز بود. باید سری به بنیاد علامه اقبال می زدیم و از آنجا با رئیس بنیاد راهی منزل جاوید اقبال می شدیم. بنیاد اقبال ساختمانی بزرگ و زیبا با باغی کوچک وسرسبز. پیش از رفتن به دفتر کار رئیس بازدیدی از کتابخانه قائد اعظم نزدیک بنیاد هماهنگ شده بود. ساختمانی زیبا که در دوران استعمار کلوپ ورزشی استعمارگران بود. رئیس و مدیران کتابخانه با ادب و احترام در انتظار بودند. پس از بازدیدی سریع به بخش کتابهای فارسی و ایرانی راهنمایی شدیم. چند قفسه کتاب که از ایران آمده بود. کتابخانه قائد اعظم قفسه ای را هم به امام خمینی اختصاص داده بود. مجموعه ای از کتابها به زبانهای مختلف به نوشته امام خمینی و یا در باره امام در این بخش نگهداری می شد. راهنما از طبقه دوبلکس بالا سالن بزرگ پایین را نشان می داد و یادآوری می کرد که در دوران استعمار آنجا محل رقص بود. میزی هم از کتابهای تازه تر ایرانی آماده شده بود. آنها می خواستند نشان دهند که ایران در این کتابخانه جایگاه خاص خودش را دارد.
راهی بنیاد شدیم. ساختمانی بزرگ و درخور نام علامه اقبال. از راهروها که می گذشتیم چندین عکس و نقاشی از زندگی علامه را مرور کردیم. در ورودی اتاقِ رئیس بنیاد عکسی از اقبال با توماس آرنولد بر دیوار آویخته شده بود. آرنولد استاد علامه در دانشگاه لاهور بود. اقبال با توصیه نامه او به مونیخ رفت. دانشگاه مونیخ با دیدن نامه آرنولد بدون هیچ تشریفاتی اقبال را برای دوره دکتری پذیرفت. رئیس بنیاد از آشنایی اقبال با نیکلسون و ادوارد براون انگلیسی می گفت. رئیس بنیاد در اوج ادب و فروتنی گزارشی از برنامه ها و فعالیتهایش را می داد. چاپ مجلات علمی و نزدیک به پانصد عنوان کتاب از جمله کارهای بنیاد بود. می گفت از سال گذشته سالی یک شماره مجله فارسی هم در می آورند که باعث خوشحالی شد. آقای سهیل عمر فارسی را به خوبی سخن می گفت و با شعر و ادب فارسی آشنایی کامل داشت. او از خدمات اقبال به پاکستان و فعالیتهایش در جنبشها ضد استعماری گفت. اقبال در دوران جنگ جهانی اول در جنبش خلیفه وارد شد، در سال 1926 در شورای قانونگذاری پنجاب نماینده بود و در سال 1930 رئیس اتحادیه مسلمانان درالله آباد بود. اگر چه برای سهیل عمر و یارانش تکراری بود ولی یاد آوری کردم که اقبال سرشناسترین شاعر پارسی گوی غیر ایرانی است. از 12هزار ابیاتی که سروده هفت هزارش به زبان فارسی است. دکتر علی شریعتی او را ایرانی ترین خارجی و شیعه ترین سنی معرفی کرده است.گفتم از اینکه بنیان گذار فکری پاکستان رساله دکترایش را درباره سیرحکمت در ایران نوشته ما بسیار خرسند و قدرشناسیم.
بی تاب دیدار فرزند اقبال بودیم. آقای سهیل عمر گویی از حال و هوای ما باخبر بود گفت شما در ابتهاجید. تلفنی هماهنگی شد. آقای جاوید اقبال در انتظارمان بود. به سوی یکی از محله های خوب لاهور روان شدیم. منطقه ای سرسبز با خانه های ویلایی. برسردر ویلای آقای اقبال به زبان ارود و خط فارسی نوشته شده ماچستر اقبال، بازهم حضور پررنگ وآزاردهنده زبان انگلیسی در زبان اردو. ورودی ویلا حیاط سرسبز و باغچه ای کوچک بود. درون باغچه سه مجسمه در حال سماع به میهمانان خوشامد می گفتند. رابطه بین اقبال و مولانا گویی موروثی است. اقبال عاشق مولانا بود. در عشقش گویی می سوخت و می گفت


به کام خود دگر آن کهنه می ریز     که با جامش نیرزد ملک پرویز
زاشعارجلال الدین رومی                      به دیوار حریم دل بیاویز
سراپا درد و سوز و آشنایی                وصال او زبان دان جدایی


وارد اتاق شدیم و به نشیمن راهنمایی شدیم. پس از چند لحظه فرزند اقبال وارد شد. قدی بلند و چهره ای سفید. صورتی کمی کشیده و به نظرم بسیار شبیه خود علامه. به گرمی همدیگر را در آغوش گرفتیم. چند کلمه ای هم فارسی احوال پرسی کرد. بعد البته توضیح داد که او هم مانند پدرش فارسی را می خواند ولی به زبان فارسی سخن نمی گوید. این هم از معجزات زبان فارسی است. با اینکه پا به سن گذاشته بود ولی خیلی قبراق و سرحال بود. با همه همراهان احوالپرسی گرمی کرد. پشت سرش بازهم نقاشی زیبایی از حضرت مولانا و چند اثر خوب هنری دیگر از جمله میناتوری از محمد تجویدی . از ایران و سفرهایش به تهران و شیراز و اصفهان گفت و می گفت که ایران وطن اوست. از عشقش به خط فارسی می گفت و از شور و حالی که شعر و ادب فارسی دارد. با دیدن فولدرهای آماده شده بوسیله خوشنویسان ایرانی از اشعار اقبال به وجد آمد. آنها را یکی یکی با هم مرور کردیم. روبروی ما تابلوی زیبایی از مینیاتور استاد تجویدی بود. ما را به نزدیک تابلو برد تا بگوید که این اثر هدیه رهبرانقلاب آیت الله خامنه ای به اوست. هم خط وهم میناتور در اوج بود. ما را به اتاق کنار نشیمن راهنمایی کرد. یک طرف دیوار تابلوی چندتکه و سرتاسری از نقاشی یکی از نقاشان بزرگ و علاقه مند به علامه بود. نقاشی پازلهای مختفلی از تاریخ بشریت با تاکید به تاریخ پاکستان بود. نقاش یک سال عمرش را برای این نقاشی گذاشته بود تا ارادتش را به خانواده علامه نشان دهد. همه چیز گرم و عالی بود. خانه اش هم از نظر فیزیکی زیبا بود وهم روح داشت. جاوید اقبال نقاشی زیبایی از علامه را نشانمان داد و گفت که می خواهد داستانی را برایمان تعریف کند. با حسرت می گفت که قرار بود این نقاشی را ایران به صورت فرش ببافد و در مقبره اقبال نصب کند. دولت وقت پاکستان با این کار مخالفت کرد. اما ظاهرا اکنون می توان این آرروزی جاوید اقبال را برآورد.
جاوید اقبال از عشق پدرش به ایران می گفت. نقل می کرد که پدرش آرزو داشت ایران در جهان اسلام جایگاه ژنو را در اروپا پیدا کند. فرصت اندک بود باید راهی ناهار کنسولگری ایران می شدیم.
آقای سرکنسول با دیدن لباس پاکستانی ام کمی شگفت زده شد والبته بارها این اقدام را شایسته توصیف کرد. ناهار ایرانی -پاکستانی با حضور هنرمندان ایرانی، مسئولین پروتکل پاکستان و آقای رشیدبت و همراهان صرف شد. سرکنسولمان که شدیدا تحت تاثیر برنامه روزگذشته بود چند پیشنهاد فرهنگی داشت که قرار شد با هم در تماس باشیم.


کامیون آرائی
پاکستان نمایشگاه رنگ است. کامیونهایش شگفت انگیز است. هرکامیون یک نگارخانه همراه است. نقاشان زبردست از کف تا سقفش را با نقاشیها و خط نوشته آراسته اند. هرکامیون با تاج پهنش برای هماوردهایش شاخ و شانه می کشید. تاج جلوی کامیونها گاهی به چندین متر مربع می رسد. از دور از نظر فرم بی شباهت به علم و کتلهای ما نیست. تمام این سطح قطعه های به هم چسبیده نقاشی است. کامیونهای پاکستان هر کدام به تنهایی یک نگارخانه سیار است. این هنر مردمی به روزگار راج بر می گردد. در آن روزگار هنرمندان کالسکه های اسبی ثروتمندان را به زیبایی با نقاشیهای خود می آراستند. یکی از شرکتهای اتوبوسرانی پاکستان به نام کوهستان در سال 1920 استاد الهی بخش را برای نقاشی کردن بر اتوبوسهایش به خدمت گرفت. گفته می شود از آن پس از این سنت کهن دگربار از سرگرفته شد وبه سرعت به کامیون داران سرایت کرد. این هنر مردمی هواران زیادی دارد و کامیون داران می کوشند در استفاده از رنگ و زیبایی از همکارانشان عقب نمانند. هنرمندانی در پاکستان هنراصلی اشان هنرکامیون است. آنها در بادامی باغ لاهور، خیابان مائوری پور و چندین پاتوق دیگر با حوصله بر بدنه زمخت و آهنین کامیونها نقشهای پررنگ و زیبا می آفرینند. کامیونهای پاکستانی را از روی نقاشیهایش می توان رد یابی کرد. هر شهری هنرکامیونی ویژه خود را دارد و اهل فن با یک نگاه می توانند تشخیص دهند که کامیون از کدام شهر است. پیشاوریها و اهالی کویته بیشتر اهل نگاره های چوبی اند. اما سندیها از استخوان شتر و راول پندیها از چامک پاتی ( نوارهای انعکاسی) برای آرایش کامیونهایشان بهره می گیرند. کامیون آرائی یکی دو هفته به درازا می کشد و چندصددلاری هم خرج روی دست کامیون دار می گذارد. پاکستانیها برای کامیون آرائیشان از تصاویر پرندگان، شیر، گل، سرو، اسب، هنرپیشگان، کریکت بازها، جتهای جنگنده و مانند آن استفاده می کنند.

احتجاج ریلی
لاهور در آستانه چندین راپیمایی بزرگ و کوچک بود. شهباز شریف بر علیه دولت فدرال اعلام احتجاج کرده بود. حزب تحریک انصاف به رهبری آقای عمران هم غوغایی به پا کرده بود. تمام شهر لاهور در تسخیر بنرها و پلاکاردهای سیاستمدران بود. در لاهور هم مانند هرجای دیگری برای سیاست همیشه پول و نیرو امکانات هست. تمام شهر پر از عکسهای مردانی بود که با ژستهای گوناگون برای هم خط و نشان می کشیدند. واقعا پلاکاردها غیر قابل شمارش بود.
نظام سیاسی پاکستان نمونه تمام عیار دموکراسی فدرالی است. با توجه به رشته ام بسیار علاقه مند به پژوهشی دراین باره شدم. پاکستان به چهار ایالت تقسیم شده. هر كدام از ایالتها داراي يك دولت محلي و مجلس ايالتي با اختيارات محدود هستند. همچنين منطقه ويژه اي بنام فاتا تحت مسئوليت حكومت هاي محلي و قبايلي قرار دارد و مناطق شمالي نيز كه در گذشته نزديك تحت حكومت مركزي اداره مي شد، هم اكنون بعنوان ايالت بلتستان – گلگيت داراي فرماندار و سروزير شده است. ایالتها در ارتش و سیاست خارجی با مرکز یکی هستند و بقیه امورشان را خودشان زیر نظر مجالس ایالتی خود سروسامان می دهند. احزاب سیاسی و گروهها آزادند و دهها شبکه رادیو و تلویزیون ملی و محلی آزادانه در فعالیت اند.
رئيس جمهور و نخست وزير براي مدت پنج سال توسط پارلمان انتخاب مي‌شوند. دوره نمايندگان مجالس ملي و ايالتي نيز پنج سال مي‌باشد. مدت خدمت اعضاي مجلس سنا شش سال است كه هر 3 سال نيمي از اعضاي آن بازنشسته مي شوند و براي پر نمودن كرسيهاي خالي انتخابات جديد غير مستقيم برگزار مي گردد.پاكستان داراي دو مجلس ملي و سنا و چهار مجلس ايالتي مي‌باشد. در غياب رئيس جمهور، رئيس مجلس سنا اداره امور كشور را نيابتاً بعهده مي‌گيرد و درصورت انحلال مجلس سنا، رئيس ديوان عالي كشور، كفيل رياست جمهوري خواهد بود. روابط مابين دولت فدرال و جمهوريهاي فدرال بر اساس اصولی سامان یافته است."اموردفاعي"،"امورخارجه"،"سياستهاي اقتصادي بين المللي"، "ارتباطات و راه وترابري" در صلاحیت دولت مرکزی است.جمهوريهاي ملي دربالاترين نهادهاي دولت فدرال، قوه مقننه، قوه مجريه و قوه قضائيه صرفنظر ازميزان جمعيت و يا وسعت جغرافيايي ازسهم برابر و حقوق مساوي برخوردارند. روابط بین قوا به گونه ای است که مانع از دست اندازی دولت فدرال در زندگی و امور ایالتها می شود. در گرفتن و توزیع مالیاتها نیز حق و حقوق مرکز و پیرامون رعایت شده . خلاصه پاکستانیها از نظام مردم سالار هیچ چیز کم ندارند.
خلاصه همه لاهور در روزهای اقامتمان در تدارک همایشی بزرگ بود. روی پلاکاردها به خط فارسی نوشته شده بود گو زداری. از اینکه پاکستانیها حتی فعل رفتن را از انگلیسیها وام گرفته اند در شگفت بودم. واژه احتجاج ریلی هم خالی از لطف نبود. ریلی همان رالی انگلیسی است که ما به آن همایش می گوییم. واژه های انگلیسی بدجوری به جان زبان اردو افتاده اند و آن را ازنفس انداخته اند باید برای این زبان زیبا چاره ای اندیشید.
روزهای خوب معمولا کوتاه اند. در یک چشم به هم زدن در فرودگاه لاهور بدرقه می شدیم. مهربانی در اوج بود. سفر به دیار اقبال لاهوری به پایان خود می رسید. از لاهو تا لاهور راهی نیست.

 

From laho to lahore

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید